کوثر

سرگشتگی در قاموس ماست؛‌ چون عاشقانی هستیم از دیار سلمان(ره)

کوثر

سرگشتگی در قاموس ماست؛‌ چون عاشقانی هستیم از دیار سلمان(ره)

بسم الله مجریها و مرسیها
یا بنی! ارکب معنا...

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

بسم الله الرحمن الرحیم


هر انسانی به میزان صدق خود، صدق و کذب هر چیز و هر کس دیگری را می تواند تشخیص دهد.

صدق مقام تطبیق هر آنچه در درون است با حق است.

 

قالَ اللَّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ * لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فیهِنَّ وَ هُوَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ (سوره مائده، دو آیه آخر).

 

شریعتمداری
۳۰ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


آن که در غم‌هایش غرق شده است، هیچ گاه "ابرار" نمی‌شود.

آن که درگیر خودش است، هیچ گاه علم به وجودش وارد نمی‌شود.

ابرار جهت گره گشایی اجتماعی، حتما دارای علم متناسبی هستند. 

 

دست از سر خودمان برداریم... وگرنه عمر تمام می‌شود و همینی می‌مانیم که هستیم.



شریعتمداری
۲۶ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

گفته بودند منزلت آسمان است

و زمین، محل عبور و مرورت

و نورت راهنمای زمین به آسمان است

و ردّ قدومت، توتیای چشم روندگان به سوی آن!

 

گفته بودند صدای پایت شنیدنی است

هنگامی که برای بردن کسی به فرا سوی بیکرانها می آیی

و روشنایی نورت دیدنی است

هنگامی که مسیر عبور را از زمین به آسمان نمایان می کنی!

 

گفته بودند وقتی می آیی قوت و ناصر می شوی

قوت قدم نهادنم در آسمان می شوی

ناصر قدم های ناتوان زمینیان می شوی

حافظِ نفوس همگان در گذر به سوی عالَم بالا می شوی

 

آن هنگام که درهای قلبشان را می کوبی،

صدایشان می کنی،

دستشان را میگیری و آسمان را نشانشان می دهی،

آن هنگام که لبیک می گویند و لبخند می زنی

و راه بلدشان به سوی آسمان می شوی!

 

 

چشم بر آن بلندا دوخته ام

چه بلند و چه دور و چه دست نیافتنی!

آری!

اگر نبودی، آسمان دست یافتنی نبود!

اگر نبودی، اصلا دیگر راهی به سوی آن نبود!

 

 

چشم بر آسمان دوخته ام

چشمانم به دنبال مسیری به سوی آن بلندا می گردد،

 

صدایی بلند شد،

صدای پایی می آید،

دری کوبیده می شود،

این صدای کوبش درهای قلب من است...

 

دویدم و درها را گشودم!

خودش بود!

طارق، ستاره، نور، راه!

 

آمده تا ردّ قدومش توتیای چشمم شود

آمده تا قوت و ناصرم شود

آمده تا راه بلدم به سوی بیکران ها شود

آمده تا حافظم در گذر از اعماق زمین به عمق آسمان ها شود

 

آری! خودش است!

صدایم می کند،

لبیک گویان به دنبالش می دوم،

دست در دستانش می گذارم،

قدم در جای قدومش می نهم،

و به دنبال او به سوی آسمان روانه می شوم!

 

حال دوباره به آن بلندا خیره می شوم!

با او چقدر روشن است و نزدیک و دست یافتنی!

آخر او ستاره است و طارق است و دیدنی...


برگرفته از سوره مبارکه طارق

رضاوند
۱۹ دی ۹۶ ، ۱۶:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز در سال‌روز نهم دی‌ماه، ساعت 3:30-4 بود که از مدرسه قرآن با رفیق درآمدیم و به سمت مترو حرکت کردیم. قبلش کسی بهم گفته بود که آدمها دارند در میدان انقلاب، تجمع میکنند و شعار میدهند. جدی نگرفتم.

به کوچه پشتی سینما بهمن رسیدیم، ته کوچه غلغله بود. یکهو آدمها دویدند سمت ما! اول نفهمیدیم چه شده. بعد فهمیدیم پلیس در خیابان است و آدمها شعار میدهند و فرار میکنند توی کوچه! از کوچه درآمدیم و رفتیم آن طرف خیابان کارگر. تصمیم گرفتیم از خیابان فرصت برویم به سمت متروی توحید. متروی انقلاب عملا غیرقابل دسترسی بود. در میدان شروع کردند به شعار دادن و آدمها دوباره به سمت ما دویدند، یک لحظه رو به آدمها ایستادم. میخواستم بگویم: "ترسوها نمیتوانند انقلاب کنند! اگر راست میگویید بایستید و خون بدهید!"

نگفتم! آنقدر همه چیز احمقانه بود که حتی حوصله همین هم نبود!

احمق کسی است که نفعش را تشخیص ندهد (قال معصوم علیه‌السلام).

احمق، نفعش را در هر چه شر باشد، می بیند...

احمق کسی است که چون فاسق برای او خبری بیاورد، خبر را پایین و بالا نمیکند... (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمین، حجرات، 6)

#مرگ_بر_ضد_ولایت_فقیه

شریعتمداری
۰۹ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

در عالمی که شب و روز به دنبال هم می­ آیند،

و مردمان، دلیلِ تاریکی را نبودِ اصلِ نور می­ دانند،

و از جایگاه خورشید و رو نکردن خود به سوی نورش غافلند،

و وضع خویش را دلیل فرو رفتن در تاریکی با وجود گستردگی نور خورشید نمی­ دانند،

 

خداوند نورت را گسترد و تو را خورشید عالم تاب قرار داد،

خورشیدی که خودش دار و ندارت،

و آغوشش مأوایت بود.

خورشیدی پیدا نزد خدا و گم شده و مغفول در نزد بندگان!

 

آری! خداوند تو را خورشیدِ روی زمین قرار داد،

و نورت را گسترد،

تا مردمان پیدایت کنند و به تو رو کنند،

و به دورت جمع شوند،

و یتیم و سائل کوی تو شوند،

تا از طریق تو، نور و هدایت و سرپرستی بگیرند.

 

و تو را بلند آوازه نمود تا پیدا شوی

تا محل رجوع بندگان شوی

تا مأوی بخش و دست‌گیرِ یتیمان و سائلان و گم شدگان عالم باشی،

به قدر پیدا شدنت و به قدر رو کردن و ابراز نیازشان به سوی تو!

 

پ.ن:

یک. برگرفته از سور مبارکه ضحی و انشراح

دو. در تفسیر برهان از ابن بابویه نقل کرده که وى به سند خود از ابن جهم از حضرت رضا علیه السلام روایت کرده که در مجلس مامون فرمود: خداى تعالى به پیامبر گرامی­اش محمد (صلوات اللَّه علیه) فرموده: «أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوى‏»، یعنى تو یتیمى بودى خداى تعالى مردم را دور تو جمع کرد، «وَ وَجَدَکَ ضَالًّا» یعنى تو نزد قومت گم شده بودى، «فهدى» یعنى قوم تو را به سوى معرفت تو هدایت نمود، «وَ وَجَدَکَ عائِلًا فَأَغْنى‏» یعنى تو را بى نیاز کرد از این راه که دعایت را مستجاب نمود. مامون چون این تفسیر را شنید گفت: خدا در تو برکت دهد یا بن رسول اللَّه (و یا خدا در تو برکت نهاده).

رضاوند
۰۲ دی ۹۶ ، ۱۵:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالهَا(1)

وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا(2)

وَ قَالَ الْانسَانُ مَا لهَا(3)

یَوْمَئذٍ تحَُدِّثُ أَخْبَارَهَا(4)

بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَى‏ لَهَا(5)

یَوْمَئذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِّیُرَوْاْ أَعْمَلَهُمْ(6)

فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ(7)

وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ(8)


چرا یادم نیامد؟

چرا یادم نمی آید.. ای زمین؛ که تو هم امام داری؟؟؟


چرا زلزله ات مرا تا امام تو نبرد؛ ای زمین؟؟


مرا چه شده؟؟


امام زندگی ام کجاست؟؟


امام ام....امام ام....امام ام...........ر

خانزاده
۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۶:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام بر کسی که گفت من بشری مثل شما هستم ولی بشری مثل او نبود.

همان کسی که مثل همه بود و هیچ کس مثل او نبود.

همان سر سلسله بی همتایان مملکت وجود

همان سر سلسله پادشاهان عالم لاهوت

همان کسی که تنها نبود با اینکه همتایی نداشت.

همان کسی که خدا ظهیرش بود.

همان کسی که ملایکه برای پشتیبانی اش پشت به پشت صف کشیده بودند.

همان کسی که جبرییل زانو زده و آماده به خدمتش بود.

همان کسی که بی همتای مومنان پشت به پشتش ایستاده بود.

چگونه گمان کردند تنهایی؟

چگونه گمان کردند که نمیدانی چه میکنند؟

تویی که سمع و بصر مکان و لامکانی

تویی که قلب تپنده زمین و زمانی

چگونه گمان کردند اگر علیه تو باشند تو کسی را نداری؟

چگونه گمان کردند که میتوانند تو را خوار کنند؟

تویی که شکوه و بلندایت را احدی غیر خدا نمیداند...

 

سلام بر تو ای استوارترین رسولم:

همان کسی که ظهیر عالم بود و خدا ظهیر او

همان کسی که عالم قائم به او بود و در قیام برای او

همان سر سلسله بی همتایان مملکت وجود

همان سرسلسله پادشاهان عالم لاهوت...



برگرفته از سوره مبارکه تحریم

رضاوند
۱۴ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

در روند کلاس پیش تهلیل آنچه به عنوان تمرین و تکلیف داده می‌شد به نظر موضوعاتی ضروری و هم بدیهی می‌آمد. مسئله مقصدیابی در زندگی، مسئله عمل به قرآن به نحو برنامه‌ریزی در زندگی و غیره، مسائل مهم و برای یک فرد جوان ضروری است.

آنچه پس زمینه این کلاس است، ظاهرا این است که قرار است انسانی با ذهن منظم، قرآن‌فهم، آرمان‌طلب و عملگرا ساخته شود. نه اینکه تصور کنیم چنین فردی هستیم! بلکه «ساخته» شود...

به نظرم اگر آدم تشخیص بدهد که دارد چنین فردی می‌شود یا نه، تمرینات برایش فهمیدنی و شدنی‌تر شده و از بار ابهاماتش کاسته می‌شود.

برای اینکه چنین انسانی شویم، احتیاج به بسترهای عمل جدی داریم...

اگر قبلا جامعه خود به طور ناچار دارای چنین بسترهای جدی‌ای بود –مثلا جنگ-، الان چنین نیست...

میشود «جدیت» را از همه زندگی فعلی در جامعه تهرانی حذف کرد، و خوب زندگی کرد!

می‌شود اینطور، به اصطلاح خوب زندگی کرد و راضی بود!

می‌شود راضی بود و فکر کرد خدا هم از او راضی است!

می‌شود همه چیز را به نحوی که دلت می‌خواهد ببینی!

اما رویکرد تیزبینانه‌ی جدیت در زندگی، طومار رضایت از خود و توهم رضایت خدا از توقف در وضع کنونی را در هم می‌پیچد...


در وصف نوجوانی آیت‌الله خامنه‌ای می‌گویند 14 ساله که بوده‌ عمامه سر می‌گذاشته و خیلی جدی درس‌ها را می‌خوانده است. یکی از هم‌حجره‌ای‌ها به او گفته: آسیدعلی! چقدر جدی گرفتی! آخرش قرار است همه‌مان روضه‌خوان و امام جماعت شویم! ایشان گفته‌اند ولی من می‌خواهم رهبر جامعه شوم...



شریعتمداری
۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
بسم الله الرحمن الرحیم

از بعد اربعین، دنیا گویی روشن شده است...
شما هم همین روشنایی را می بینید؟


شریعتمداری
۲۷ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

درباره مسئله تغییر که به نوعی مقصد برنامه ریزی محتوامحور هم هست... ما میتوانیم قصد کنیم که فلان تغییر را باید بکنیم، اما نمیتوانیم قصد کنیم که در چه بازه زمانی این اتفاق رخ میدهد. شروع هر تغییری با وضعیت مغرب است، نسبت به قبل تاریک است اما هنوز روشنایی کمی وجود دارد. 

تمثیلش شبیه این است که فرد طلب روشنایی میکند، اما اینکه موقعیت و اقلیم وضعیت عشای او زمستانه(بلند) باشد یا تابستانه(کوتاه)، خارج از اراده اوست. اما میتوان امیدوار بود که حتما بعد از شب، روز فرا می‌رسد.

اختیار کار ماست و اراده کار خداست؛ لاحول و لاقوه الا بالله...


#تغییر #برنامه‌ریزی_محتوامحور #مغرب #عشاء

شریعتمداری
۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۰:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

از بلندای آسمان نگاهم می­کنی

هنگامی که دنیا بوته آزمایش ایمانم می­شود،

و عمرم دفتر مشق ایمانم،

و برق نگاهت نور تابیده بر دفترم می­شود،

و شهادتت قدرتِ نگارش مشق­هایم!

 

از بلندای آسمان نگاهم می­کنی

هنگامی که دفتر روزهایم گشوده می­شود

و وجودم، قلم سطرِ ایمانم می­شود با جوهر نگاه تو،

در میانه خطوط در آتش افتادهِ دفترم،

در میانه آتش­ها و گدازه­ های بی­ ایمانی،

در میانه هجمه­ های کفر برای پاک کردن خطوط ایمانم!

 

 از بلندای آسمان نگاهم می­کنی

و فوز کبیر نگاهت حافظِ دفتر وجودم می­شود

در میانه حریق­های بلند بی­ ایمانی،

و شهادتت نمره مشق ایمانم می­شود

در میانه وسعتِ شعله­ های برافروخته کفر،

و فوز کبیر دیدارت، قوّت وجودم می­شود

در خوش­نویسی مشق ایمانم!

 

 از بلندای آسمان نگاهم می­کنی

و عجب حکایت دیدنی ای است

پروانه شدن من در مَشهدِ شمعِ دیدگانت،

در روز موعودِ نگارش ایمانم

با قلمِ وجودم

با جوهر نگاهت

در خطوط دفتر روزگارم

در ورق­های دفتر همیشه محفوظ در برابر دیدگانت.

 

آری حکایت دیدنی­ ای است:

حکایت من و قلم و مشق ایمانم

و تو و شهادت و بشارت دیدارت..



برگرفته از سوره مبارکه بروج

رضاوند
۲۲ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از اینکه روز اربعین از حرم حضرت عبدالعظیم حسنیعلیهما‌السلام برگشتیم، گفت: دستت درد نکنه منو بردی اونجا...

گفتم: من نبردم، ما رو بردند...

گفت: همیشه دلم می‌خواست یک عموی بزرگوار و عاقل در تهران می‌داشتم... فکر می‌کردم کاش آسید مصطفی -عموی واقعی ایشان- تهران مانده بود و برنمی‌گشت...

گفتم: اگر هم می‌ماند، بهرحال الان چند سال است فوت کرده...

گفت: بعد دیدم فرزندان امام حسنعلیه‌السلام عموی ما می‌شوند... فاطمه! ایشان عموی ماست...

هیچی نگفتم...

 

شریعتمداری
۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۴:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دم می‌زنم به هوایت تا آخرین نفسم

بی‌تاب وصل تو هستم تا کربلا برسم

دل می‌برد ز همه عالم، موج پرچم تو

دریای عشق تو راه افتاد از محرم تو

با هر عمود، با هر قدم

در سینه‌ام شوق حرم

با هر عمود، با هر قدم

در سینه‌ام شوق حرم

 

دلتنگی دل عشاقت از فراق تو بود

گر پا نهاده‌ام اینجا از اشتیاق تو بود

روی زمین شده محشر تنها به خاطر تو

هفت آسمان نشود گرد پای زائر تو

دلتنگی من را ببین

از اربعین تا اربعین

 

به عشق تو بزند طنین هر تپشم

پیاده آمده‌ام، فزون شود عطشم

خروش ما همه در غمت خلاصه شده

همین زیارت تو، خودش حماسه شده

فریاد زنم:

لبیک یا حسین، لبیک یا حسین (4)

یا حسین

 

کو آنکه در طلب دیدار تو خسته شده

با نام نامی تو هر مرزی شکسته شده

شکر خدا در این ره‌ام

من پای تو سر می‌دهم

 

منم فدایی تو، همین بود هدفم

به راه کرب و بلا، همیشه جان به کفم

جهان نظاره کند که ما سپاه که‌ایم

وفا به رغم همه، میان معرکه‌ایم

فریاد زنم:

لبیک یا حسین، لبیک یا حسین (4)

یا حسین


دانلود هماهنگ

 

شریعتمداری
۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

توی هفته‌های اخیر چندباری پیش آمده همینطوری که دارم توی خیابان راه میروم، یا روی صندلی مترو نشسته‌ام، صفحه چشمانم بلوری و شطرنجی شده...

اولین بار که اینطوری شد، فکر کردم خوب نیست! دیگران می‌بینند... بعد فهمیدم کلا کسی، کسی را نمی‌بیند...

به خودم گفتم:

توی دنیایی که شب است و خیلی‌ها غم‌های واقعی دارند، بد نیست اگر تو هم بعضی وقت‌ها اینطوری می‌شوی... گیرم معلوم نباشد چرا!

وقتی آن ور خط پرسیدند جوانی‌ات را چگونه گذراندی؟ این هم بین همه جواب‌ها، جزو جواب‌هایت خواهد بود... جواب بدی نیست...


شریعتمداری
۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۳:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

نمازم که تمام شد، نگاهم به کتابخانه روبرویم افتاد. «سلمان فارسی» آن وسط نشسته بود و او هم مرا نگاه میکرد...

با خودم فکر می‌کنم چقد ارتباطم با آدم‌های موجود در تاریخ کم است...

«سلمان فارسی» را باز میکنم، روایتی در آن نوشته امام صادق(ع) به کسی فرمودند نگو سلمان فارسی! بگو سلمان محمدی!

روایت دیگری نوشته امیرالمومنین(ع) جایی باری از او میپرسند داستان مسلمانی‌ات را برای ما نمی‌گویی؟ میگوید فدایت شوم اگر غیر شما کسی پرسیده بود نمیگفتم ولی چون شما امر میکنید، باید اجابت کرد و قصه اش را تعریف می‌کند...

از راهبی شنیده بوده که شهادت بر وحدانیت خدا و نبوت عیسی(ع) و محمد(ص) موعود میداده است، دلش لرزیده، دنبال محمد(ص) گشته، پدر و مادر در چاه زندانی‌اش کردند، بعد از مدتها گرفتاری از خدا طلب فرج میکند، نجاتش میدهند، دو سال، دو سال در این شهر و آن شهر، در این دیر و آن صومعه به شاگردی و خدمت راهبان بوده تا رد و نشانی بیابد، اسیرش میکنند، مدینه میبرندش و... تا به حضرت رسول(ص) میرسد...

باید خودتان بخوانید... اینطوری نمیشود گفت!

اصلا قصدم این نبود که داستان سلمان محمدی را بگویم...

از داستان او یاد وضعیت خودمان افتادم... خب ما چنین پیچیدگی و سختی و هجرتی را نداشتیم ظاهرا...

ولی دلم میخواست همه این سرگردانی‌ها، جستجوها، خوف و رجاها را میگذاشتند برایمان به پای «سلمان شدن»... اگر اینطوری باشد، ارزشش را دارد...

در روایت نوشته بود سلمان در مقام نقیب رسول(ص) بود...

 

شریعتمداری
۰۴ آبان ۹۶ ، ۲۰:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

گاهی خوابِ دنیا پذیرش بدیهی­ ترین حقایق را سخت می­ کند،

حتی سخت­ تر از پذیرش اینکه کوه­ها روزی به حرکت در می­ آیند،

و سخت­ تر از پذیرش اینکه کوه­های محکم، سرابی بیش نیست.

و حتی سخت­ تر از پذیرش اینکه روزی تو می­ مانی و ره آورد از دنیایت.

 

***

نبأ عظیمِ وجودت دلیل برپایی عالم بود،

دلیل مهد شدن زمین و هفت طبقه شدن آسمان،

دلیل برافراشته شدن کوه­های استوار،

دلیل روز شدن روز و شب شدن شب،

دلیل خورشید شدنِ خورشیدِ پر فروغ،

دلیل خواب آرامش­ بخش شب

دلیل بارش ابرها و رویش نبات و باغ­ها

و دلیل نفخ صور و باز شدن ابواب آسمان

 

آری! نبأ عظیمِ وجودت،

دلیل برپایی دنیا و برچیده شدن بساط آن بود

دلیل تمام مواهب دنیا و سرآمدن اجلِ این مواهب!

دلیل برپا شدن صحنه حساب

و دلیل تقسیم فوز و عذابِ وفاق!

 

نبأ عظیم وجودت آمد

تا پرده خوابِ غفلت را از دیدگان بردارد.

خوابِ غفلتی که ریشه در تکانش مهد دنیا داشت.

خوابِ غفلتی که ریشه در غرق شدن در روز و شب و زوج و معاش و خواب داشت.

خوابِ غفلتی که دلیل این تکانش و مهد و روز و شب را از یاد ببرد.

 

نبا عظیم وجودت آمد

تا از خواب بیدار شوم

تا پرده­ های غفلت از چشمانم برداشته شود،

تا قیامت را از همین دنیا ببینم،

و از همین مهدِ پر تکانشِ جذاب به سوی فوز نزد ربّ، راهی از سر بگیرم،

 

 آری! نبأ عظیم وجودت آمد

تا یوم الفصل، روز وصلم شود،

در همان لحظه میقات،

و روز تکلم با ربّ­ ام شود

در همان لحظه صف کشیدن برای ملاقات،

 

آری! نبا عظیم وجودت آمد

تا گام به سوی بهترین مآب بردارم

تا یوم الفصل روز فصلم نشود

و با حسرت به دنیایم ننگرم...

 

 آری! نبا عظیم وجودت آمد...

و افسوس بر خواب ماندگانی که

چشم بر بدیهی­ ترین حقایق بستند

و در حقیقتِ وجودت اختلاف کردند

تا نبینند و نپذیرند و نگذارند دیگران هم ببینند و بپذیرند

تا در این مهد پر تکانش دنیا ایامی را خوش بیارامند

 

 آری! افسوس بر این خواب ماندگان

در روز فصل،

همان روز میقات،

و در روزی که جز آرزوی تراب شدن هیچ در دست ندارند.



برگرفته از سوره مبارکه نبأ

رضاوند
۰۳ آبان ۹۶ ، ۰۵:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


🍀محمدسجاد بعد از یک دعوای حسابی و خونین با یاسمین زهرا، کلاس که تمام شده بود، پرید بغل آقای اخوت...


آقای اخوت: داشتی دعوا می کردی که...

محمدسجاد: برای اینکه «تو» حرف نزدی...

آقای اخوت: من که داشتم اینجا همه‌اش حرف می زدم!

محمدسجاد -با صدای بلندتر از قبل-: برای اینکه «تو» با «من» حرف نزدی...


لبخند معنادار استاد...



🍀این نمونه، حقیقت نیاز همه انسانهاست که در کودکی بی‌پیرایه نمود می‌کند.

اینکه کسی باید با من حرف بزند تا طغیان نکنم!

اینکه کسی را باید شاهد و مراقب خود بدانم، تا گفتار و رفتار و زندگیم را با او و نگاههایش معیار کنم.

کلام و هم‌کلامی با یک وجود دیگر نیاز انسان است.

انسان، انس می‌ورزد و انس خود را با هم‌کلامی بروز می‌دهد. یا به واسطه کلام است که اساسا انس می‌یابد.

دعا، انس مومن با خداست...

دعا وقتی از زبان دیگری گفته شده، انس مومن با خدا «به واسطه» آن زبان دیگر است...

و از این جهت، ما نیازمند به هر دوی این انس هستیم...


انسانی که انس نورزد، اهل نمیشود، اهلی نمیشود...

انسانی که دعا ندارد یا نیاز به دعا را نداند، از اهلیت می‌افتد...


خدایا ما را در بیت ِ اهل بیت(ع) قرار ده تا اهلیت انسان بودن پیدا کنیم که تو اهل تقوا و اهل مغفرتی...

رَبِّ اغْفِرْ لی‏ وَ لِوالِدَیَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ لا تَزِدِ الظَّالِمینَ إِلاَّ تَبارا

(دعای حضرت نوح علیه‌السلام، سوره مبارکه نوح، آیه 28)



شریعتمداری
۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


صندلی کناری‌ام خالی شد و آمد نشست. هندزفری داخل گوشم بود و طبق معمول داستان گوش می‌دادم که زد روی پاهایم و صدایم کرد. 


پرسید این گل‌ها قشنگن؟ من هم سرم را به علامت بله تکان دادم و گفتم خیلی قشنگن!


همچنان دستش روی زانوی چپم بود. گفت:


از وقتی پسرم رفته، کار هر روزم شده. امروز دیگه پول نداشتم. از وسط میدون کندم و دارم براش می‌برم. راستی تو زن داری؟


گفتم: نه... هنوز ندارم.

گفت: پس یکی رو خیلی دلت میخواد که میگی هنوز زن نداری.


گفتم: نمی‌دونم. فکر نکنم بخواد زن من بشه.

گفت:می‌دونی من اصولا توو مترو نمی‌شینم. اومدم کنارت نشستم، فقط یه دلیل داشت... راستی اسمت چیه؟


گفتم: محمّدامین


گفت: دیدی اشتباه نکردم. تو هم اسم پسر منی. تنها بچه‌م. فقط یه پسر دارم. یعنی داشتم. خیلی هم شبیهشی. اونم سرش رو می‌تراشید و ریش بلند میذاشت. عینکش هم گرد بود مثل تو... 


همچین مدل کلاه‌هایی رو سرش می‌کرد اما صداش اندازه تو قشنگ نبود. ‌


سه ماه پیش اومد گفت میخوام برم جبهه! گفتم جبهه؟ مگه هنوز جنگه؟! گفت میخوام #مدافع_حرم بشم! برم #سوریه. گفتم جوونه! دنبال ماجراست و تجربه. گفتم اگه مادرت رضا داد، برو.


 با هزار بدبختی و التماس، رضایت مادرش رو گرفت. یه ماه از رفتنش گذشت که زنگ زدن و آدم فرستادن که بیاین شناسایی. یه تن بود اما سر نداشت.


 از روی خال بازوش شناختیم. گفتن: #داعش سر بریده و گفتن صد هزار دلار بدین تا سر رو هم بفرستیم.


بغض داشت اما نمی‌ترکید.


 گفت: روزی که خواستیم دفنش کنیم، بغلش کردم اما سر نداشت بچه. هی خواستم گریه کنم اما نمی‌شد. هی با خودم می‌گفتم خاک بر سرت اکبر که برای این بچه، پدری نکردی. ای بمیری اکبر! 


بغلش کردم اما بدن بی‌سر رو بغل کردن خیلی سخته. نمی‌تونی دست بکشی روی سرش. چشم‌هاش رو ماچ کنی. امینم پر پر شد، محمدامین جان! 


حالا از اون روز برای زنم گل می‌خرم. ولی گل که براش پسر نمیشه... من خیلی خسته‌م و خوابم میاد. کدوم ایستگاه پیاده میشی؟


لال شده بودم. گفتم: شما کدوم ایستگاه پیاده میشی؟


گفت: من خزانه.


گفتم: منم خزانه پیاده میشم.


گفت: میشه تا اونجا سرم رو بذارم روی شونه‌ت و بخوابم؟


خزانه، دوازده ایستگاه بعد از ایستگاهی بود که من می‌خواستم پیاده شوم. سرش را بوسیدم و با دست راستم، سرش را گذاشتم روی شانه چپم. 


با دست چپم، انگشت‌هایم را حلقه کردم میان انگشتان دست راستش و هر که اطرافمان بود را با دست راستم حالیشان کردم که هیس! ساکت! خوابیده پیرمرد بیچاره...


تا خود خزانه خوابید. وقتی رسیدیم، با هم تا بیرون ایستگاه آمدیم. بغلم کرد و بدون خداحافظی رفت تا شاید روزی دوباره من را ببیند. 


ایستادم و تا جایی که چشم‌هایم کار می‌کرد، رفتنش را دیدم. سیگارم را روشن کردم و با خودم می‌گفتم من شبیه بدن بی‌سری هستم برای پدری که تا ابد دلتنگ تک فرزندش، پسرش است.


#محمدامین_چیت_گران

@maktubat

شریعتمداری
۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


نمیدانم چرا اینطوری است...

آدمها، همه، از کی میروند دنبال اینکه اربعین شان را جور کنند...

آدمها برای زیارتهایشان برنامه ریزی میکنند...

قصد میکنند...

دلتنگ میشوند! هوس میکنند! به دلشان می افتد بروند! نیاز دارند، نذر میکنند، گریه میکنند و...

حالا هرکسی به بیانی و بروزی...

من همیشه سر این بزنگاهها، این موقعیتهای زمانی خاص زیارت، دو تکه میشوم...

یک تکه که فکر میکند اگر آنجا نباشد، خسران کرده است، گویی از خیل آدمها عقب مانده است، نکند تنبلی کرده باشم، نکند... میگردد دنبال یک دلیل قانع کننده برای خودش! که اگر نرفتم چرا نرفتم! یا اگر نشد، چرا نشد...

اما یک تکه دیگرم...

میرود یک گوشه قایم میشود! تبدیل به دو چشم میشود که چیز دیگری ندارد! دلش میخواهد نباشد که حالا تصمیم بگیرد برود یا نرود! از این مواجهه در زیارت میترسد... اصلا نمیگوید آقا مرا ببر! آقا چرا نبردی؟! آقا...هیچی نمیگوید! شکایتی هم ندارد! فقط میرود یک گوشه مخفی میشود که در چشم اصلا نیاید تا نکند قرعه زیارت به نامش بیفتد! و یواشکی هم‌همه و تکاپوی دیگران را نگاه میکند... حتی التماس دعا هم نمی‌گوید! همیشه فکر میکند خب دیگران مرا دعا میکنند! چرا نکنند؟!

راستش تکه دوم غلبه‌اش خیلی بیشتر از تکه اول است...و حتی تکه اول را قانع میکند!

باید به زور صدایش بزنند، باید بروند از پشت نیمکتها و دیوارها پیدایش کنند، بگویند اسم شما درآمده! بگویند فکر نکن ندیدیمت! ناز نکن! بروند دستش را بگیرند به زور، به ناز، به هرچی ببرندش!

بعد وقتی نمیرود، فکر میکند خب مرا پیدا نکردند از پشت نیمکتها و دیوارها! شاید سال دیگر پیدایم کنند...

بعد تکه اول میگوید خب میرفتی یه کم جلو، شاید تو را می دیدند! تو توی جمع نبودی!

تکه دوم جواب میدهد: امام همه را همه جا می بیند! 


نمیدانم چرا اینطوری است...

نمیدانم چرا همیشه همه چیز برایم انقدر پیچیده میشود...

 


شریعتمداری
۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


یک. در جامعه مومنین، همیشه عدم اطعام مساکین به‌خاطر بخل نیست. بعضی وقتها آن کسی که باید دست مسکین و فقیری را بگیرد، خودش بیش از آنها که در ابتلایند، خود را می‌بازد! شاید رویکرد دیگر و متفاوتی که بتوان به امر تحضیض بر اطعام مساکین در قرآن داشت، همین باشد که مومنین بتوانند در مواجهه با رویت‌های بغرنج نه‌تنها خود را نبازند، بلکه دیگران را نیز بر انجام و تکمیل آن کار خیر ترغیب نمایند.

انسان وقتی مسکینی را زمین‌گیر می‌بیند می‌تواند خودش هم کنار او بنشیند و زار و زار گریه کند و یا نه! بایستد و با همه رنجی که شاهد است، دست مسکین را بگیرد و بلند کند و دیگران را نیز از دل‌نازکی‌ای که نتیجه‌ آن تأثر با بخل فرقی ندارد، دور کرده، و به انجام به‌موقع خیرات سوق دهد.


دو. این روزها که شهید حججی نقل محافل است، نام همسر او نیز کم به زبانها نمی‌آید. خانم جوان با کودک خردسالی که محکم و صبور ایستاده است. اما اگر ما با همسر ایشان مواجه می‌شدیم، چه عکس‌العملی نشان می‌دادیم؟ این سوال مهمی است و جواب آن، مهمتر. در برابر انسانی که توفیق یافته نماد سرمایه ایمانی در جامعه‌اش بشود، عکس‌العمل نباید شکستن باشد. ما اگر با ایشان مواجه شویم، دست و بازوی او بایستی باشیم... او اگر گریه‌هایش را پنهانی کرده و صبر بروز داده، حالا یک نفر باید دستش را محکم بفشارد و صبری که از رویت صبر او یافته را به همو القاء کند. او نیز نیازمند تسلیّ و برادری است. 

مواظب باشیم اگر با انسان صبوری مواجه شدیم، صبرمان کمتر از او نباشد! اگر سرمایه ایمانی جامعه را دیدار کردیم، ما نیز ایمان ارتقاءیافته‌مان از دیدار او را، به خودش بدهیم، نه غصه‌ها، شکستن‌ها و تعجب‌ها را! شاید در این وصف، ما نیز به جرگه عاقبت‌بخیران درآییم...


سه. در جامعه مومنین، همیشه عدم همراهی با امام به خاطر بخل نیست. بعضی وقتها فرد، شأن خود را در همراهی با امام نمی‌شناسد. او، فکر می‌کند همیشه طفلی است که امام باید برایش کاری کند، و او فاقد هرگونه توانایی در هم‌راهی و هم‌صبری با امامش است. امام را بزرگ می‌بیند –که درست است- اما خود را کوچکتر از آنی که امام از او انتظار دارد، می‌بیند! 

و چه فرقی می‌کند مسئله بخل باشد یا خودکم‌بینی، به‌هرحال کید شیطان کارگر می‌افتد و امام تنها می‌ماند... اگر بر طفولیت‌ماندگی خود پافشاری کنیم، امام هیچ‌گاه بر ما امری نمی‌کند چون طفل، مکلف به دریافت امر نیست!

زیارات ائمه خصوصا زیارات امام حسین(ع)، کلام و ادبیات یک مأموم بالغ، پابه‌رکاب و در شأن برادری امام جهت تسلّی دادن به مولایش به‌خاطر بزرگترین مصیبت‌هاست...

السَّلامُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ عَلَیْکَ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ أَحْسَنَ اللَّهُ لَکَ الْعَزَاءَ فِی وَلَدِکَ الْحُسَیْنِ علیه السلام السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا الْحَسَنِ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ عَلَیْکَ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ أَحْسَنَ اللَّهُ لَکَ الْعَزَاءَ فِی وَلَدِکَ الْحُسَیْنِ السَّلامُ عَلَیْکِ یَا فَاطِمَةُ یَا بِنْتَ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ عَلَیْکِ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ أَحْسَنَ اللَّهُ لَکِ الْعَزَاءَ فِی وَلَدِکِ الْحُسَیْنِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ وَ عَلَیْکَ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ أَحْسَنَ اللَّهُ لَکَ الْعَزَاءَ فِی أَخِیکَ الْحُسَیْنِ السَّلامُ عَلَى أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ الْأَحْیَاءِ مِنْهُمْ وَ الْأَمْوَاتِ وَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُمُ الْعَزَاءَ فِی مَوْلاهُمُ الْحُسَیْنِ...

فرازهای فوق، گرم‌ترین تسلایی که می‌توان به امام داد، را یاد می‌دهد. فرازهای فوق، بالاتر از ادبیات طفلانه با امام است... ادبیات انسان پابرجا و محکمی است که مصیبت را نفی نمی‌کند، خود بر این مصیبت محزون است اما به زیبایی، طلب نیکو شدن عزاء را برای صاحبان عزاء می‌نماید.


در جامعه مومنین، آنچه مومن را برای آنها که به او محتاجند، یا برای آنها که سرمایه ایمانی جامعه اویند و نیازمند به برادری، و یا برای امامش که مومن به او محتاج است، پابرجا و آماده به وظیفه نگه می‌دارد، استحکام درونی است که عامل خلق صحنه‌های حُسن برای هرکه برادر مومن قرار گیرد، می‌شود.



شریعتمداری
۰۷ مهر ۹۶ ، ۰۹:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر