کوثر

سرگشتگی در قاموس ماست؛‌ چون عاشقانی هستیم از دیار سلمان(ره)

کوثر

سرگشتگی در قاموس ماست؛‌ چون عاشقانی هستیم از دیار سلمان(ره)

بسم الله مجریها و مرسیها
یا بنی! ارکب معنا...

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

۲۱۱ مطلب توسط «شریعتمداری» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


بعد از ماهها که نه اعجابی فرح بخش، نه خبری شادی بخش و نه... ندیده بودم و اتفاقا برعکسش بیشتر بود، امروز دو مکالمه داشتم و معنای واژه "ضرب" با مفهوم "انتقال توجه" را در وجودم وجدان کردم...


در این دو مکالمه، طرف مقابل ظاهرا برایم کاری نکرد... او درباره چیزی مربوط به خودش صحبت کرد و من آنچه نیاز داشتم را در حرفهایش یافتم... یعنی خدا، به رویتم درآورد...


خدایا شکرت...

ممنون امیرالمومنین جان... 

عیدی دادید... دستتان را ببوسیم...

غیرمنتظره بود!

جنبه شکرش را هم بدهید لطفا... رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی و ان اعمل صالحا ترضاه و ادخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین...


من ایمان آورده ام که "شفاء" بند یک اراده است... شفاء یک اتفاق پیچیده نیست!


شریعتمداری
۱۷ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


متن زیر را یک "سارا" برایم فرستاد... من هم متن بعدی را برایش فرستادم...


اکنون ایستاده‌ام؛ بر فراز کوه موریه‌ام..

ابراهیم نیستم که رجم کنم وسوسه‌ها را و طفل بخوابانم و فریاد بزنم  ببین، خدای من مرا ببین، ببین عزیز فدا می‌کنم که بگویم عزیزترینمی، ببین خدای من مرا ببین و خدا بگویدم بیا ابراهیم! بیا؛ تو عزیز مایی اراده‌ به فدا کردنت کافیست..ما از نهانی‌ترین نیت های تو با خبریم.. عزیزت را به تو برمی‌گردانیم و عزتت می‌دهیم. این بهای ایمان توست..

من ابراهیم نیستم! از تلاطم ابراهیم در لحظه‌ی قربانی هم بی‌خبرم. بهایی هم از اینجا بودنم نمی‌خواهم..

من تنها سارایی هستم دست شسته از عزیزتزینش و ایستاده به تماشای فدا شدنش.

اشتباه گفتم! نایستاده ام. چگونه می‌توان ایستاد و لحظه لحظه آب شدن و تماشای لحظه‌ی قربانی را تاب آورد؟ 

من، سارایی هستم به زانو درآمده، بی دل و بی‌قرار که چشم به خنجری دوخته که خود تیزش کرده‌ برای بریدن 

در سینه‌ام هزاران زن به نفرینم برخاسته‌اند که چگونه از عزیزترینت چشم پوشیدی و زیر تیغش دادی؟!

هزاران زن دیگر تسلیم و مستاصل مویه می‌کنند و برای صحنه‌ی پیش رو سینه می‌کوبند و بر بیچارگی خود ناله می‌زنند..

در میان این هزاران هزار اما، یک زن نشسته و دست بر گونه گذاشته و با چشمی خشک  به روبرو خیره مانده و زیر لب با خود نجوا می‌کند: من می‌دانم! او را به تو باز خواهند گردانید ..او را از تو خواسته‌اند تا محکت بزنند و چیست که زیر تیغ نرفته می‌تواند حقیقتی برای خود مدعی شود؟ طاقت بیاور..دل قوی دار و تا لحظه آخر پلک نزن! آنها که به تمامی رنج دست شستن و چشم پوشی چشیده‌اند حلاوت درک عشق را به تمامی خواهند دانست.. 

اکنون؛ منم؛ سارا! بر بلندای کوه موریه؛ به زانو درآمده و خیره به صحنه‌ای سهمگین؛ و بی قرار قربانی زیر تیغم..

آری؛ ساراها هنگام قربانی فریاد نمی‌کشند، کسی را به تماشا نمی‌خوانند، خیره می‌مانند و در سکوت آب می‌شوند..ساراها وقتی از کوه موریه پایین می‌آیند، حتی دست در دست عزیز هم باشند تکه ای از خود را آن بالا، زیر تیغ جا گذاشته‌اند...

شاید همین بود که ابراهیم برای محک ایمانش سارا را خبر نکرد..شاید خواسته بود اگر عزیزش رفت لااقل سارایش برایش بماند..اما سارایی که بر کوه موریه برود، هرگز سارا برنخواهد گشت..تنها نیم سارایی خیره و چند پاره از او باقی می‌ماند با هزاران هزار زن که در سینه اش به جنگ با هم برخاسته اند..کاش هیچ سارایی بر بلندای هیچ موریه ای نایستد!


بسم الله الرحمن الرحیم

اکنون ایستاده ام

رو به قبله...

به کعبه بابرکت به دست ابراهیم و اسماعیل ذبیح...


ابراهیم، پدر یقین است...

هرکه یقین در دلش می یابد جلوه ای از وجود ابراهیم را می یابد...


نمیدانم در آن ابتلای سنگین، فدا شدن پسر به دست پدر، مادر پسر کجا بود...

ساره یا هاجر...

چه فرق میکند...

ولی حتما به یقین ابراهیم، یقین آورده بود...


یقین، همه شکها همه ترسها و تردیدها، همه حزنها و اضطرابها را می برد...

هروقت همه اینها را خواستی بر بلندایی رو به کعبه ابراهیم را بخوان....


سلام بر ابراهیم...

پدر یقین...

شریعتمداری
۰۷ آذر ۹۷ ، ۲۰:۵۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اینکه آدم بره تو دریا خیلی خوبه

اینکه بپره تو آب و شنا بکنه، خیلی بهتره...

به شرط اینکه وسطش کم نیاره... چون اگه دیگه نتونه دست و پا بزنه، غرق میشه...

یا سفینه النجاه، اغثنا...

 


شریعتمداری
۲۸ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


یک چیزی مرا خیلی آزار میدهد...

با هرکسی روبرو میشوم، تشتت فکری‌ای در جمع هم‌فکرانم خودش را تمام قد نشان میدهد...

ما حتی نمیتوانیم بر روی مبانی یقینی مان به نحوی که به یک تحلیل مشترک درباره اوضاع جامعه و هر مسئله مهم دیگری برسیم، بحث کنیم...

معلوم نیست هرکداممان دقیقا در ذهنمان چه میگذرد! معلوم نیست این معادلات چطور توسط هر کسی کاملا جواب متفاوتی پیدا میکند؟! جوابهای متفاوتی که هرکدام جهتگیری زاویه‌داری با هم دارد.

این چه برداشت و خوانشی از دین است که برای هرکداممان جواب متفاوتی را میدهد؟! برداشتهایی که بعضا خالی از ادبیات حسن‌اند...

حال آخر الزمان را در گفتمان هایمان می بینم...

حال تشتت و سرگردانی...


شریعتمداری
۲۰ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

عصر روز اربعین در خیابانی که به باب القبله امام حسین منتهی میشود، در حال حرکت بین خیل جمعیت و فشار بودیم. از یک جایی به بعد فقط مردها بودند و دسته ها. برگشتیم.

فردای اربعین بعد از نماز صبح با دو خواهر رفتیم به سمت حرم. گفتند ما میخواهیم اول برویم حرم حضرت عباس و بعد امام حسین. چیزی نگفتم. موافق بودم. اما از نزدیک حرم امام حسین که رد میشیدیم یکباره حس کردم باید اول این وری بروم. گفتم نظرم عوض شده و اول میروم خدمت امام حسین. از آنها جدا شدم. وارد طاق بین الحرمین، آنجا که نزدیک ورود به حرم است، شدم. اتفاق عجیبی افتاد. دلم ریخت... آن مغناطیس و شوق که مرا از دوستان جدا کرده بود، به یکباره تبدیل به یک وحشت و دلشوره شدید شد... برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. میخواستم دور شوم. شاید فرار کنم. برگردم و به دوستان بپیوندم. امید یافتن شان را نداشتم. ایستادم همانجا... هاج و واج... آدمها را نگاه کردم. همه در حال تکاپو و هل دادن و فشار برای ورود به کفشداری و حرم بودند. من اما میترسیدم و نمیدانستم از چه میترسم! از امام حسین؟ از ورود به حرم؟ از خودم؟ از حرمی که قتلگاه است؟ نمیدانم. در ذهنم هیچ جمله یا خیالی نبود تا بخواهم آن را با تصویر یا گزاره صحیحی رفع و رجوع کنم. این یک القای عمیق بود...

راه را ادامه دادم... بین الحرمین را رد کردم. همه آنجا زیرانداز و وسایلشان را پهن کرده و خواب یا در حال صبحانه بودند. نزدیک حرم حضرت عباس رسیدم. جایی برای نشستن روی زمین نبود. پتوها پهن بود و آدمها خوابیده بودند. گوشه پتوی مادر و پسربچه ای، نشستم. دعاها و نمازهایم را خواندم... کمی نشستم... یک حرف توی دلم بیشتر نبود، همان را خواستم. حس کردم دیگر بس ام است، باید برگردم: "زُر فانصرف"... شاید خسته هم بودم...

راه افتادم و برگشتم سمت حرم امام حسین... آن ترس حالا تبدیل به اشک شده بود. ورودی حرم را نگاه کردم. هنوز شلوغ بود. تحت القبه را تصور کردم و صحنی که سقف دارد و سقفش کاشی کاری شده است... خاطرت قدیمی را مرور کردم، آن گوشه ای از بین الحرمین را نگاه کردم که هفت سال پیش نشسته بودم و گریه میکردم...  طمع کردم اما نه آنقدر که بروم داخل... دم مغازه های سوغات فروشی بین الحرمین کمی پلکیدم، چیزی نخریدم... به خودم کمی مهلت دادم شاید نظرم عوض شود... به تل زینبیه هم فکر کردم... ولی تغییری حاصل نشد.

برگشتم موکب...

بچه ها یکی یکی می آمدند و خاطره زیارت ضریح را میگفتند... کمی حسرت خوردم ولی نه آنقدر که برای جبرانش اقدام کنم!

بعد از ظهر کاروان، زیارت دوره و وداع گذاشته بود... نرفتم... "من حرفهایم را زده بودم!"...

شب که دیگر لحظات آخر بود، زیارت وداع را از موکب خواندم...


شریعتمداری
۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۹:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا وعده داده است: ان الله یدافع عن الذین آمنوا...

اگر ظلم بهتان شد، متقابلا ظلم نکنید. حتی نیت آن را هم نکنید.

ظلم را هم نپذیرید و حرفتان را در حسن ترین حالت حقش بیان کنید...

مومن باشید و بمانید تا خداوند به روشی که خودش می داند از شما دفاع کند.

 

شریعتمداری
۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آدمها در حرم امیرالمومنین چشم هایشان گرد، دهانشان باز و سرها حیران به گلدسته های بلندبالای حرم زل میزنند... بهت در صورتها نمایان است. این حسی است که اکثر افراد دارند. کمتر کسی گریه میکند برای فرق شکسته امام و برای تمام ظلم های به او و همسرش و فرزندانش...

 

امیرالمومنین گفتند چون من گریه نمیخواهم... هنوز هم قلبهای آماده میخواهم تا گنجینه علوم من شوند... من مجاهد میخواهم... من طالب علم میخواهم... سلونی قبل ان تفقدونی در حرمش طنین انداز است.


شریعتمداری
۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۱:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

از تمرین کوهنوری اش داشت تعریف میکرد...
به یک نقطه رسیده بوده که به قول خودش، شیب منفی شده بوده و باید خودش را بالا میکشیده...
گیر کرده بوده و مربی از بالا صدا می زده: نترس! بیا بالا!
دفعه آخر برای اینکه کار را یکسره کند گفته: یاعلی بگو!
با یاعلی بالاخره بالا رسیده بوده...
با گوشهایم، هیجانش را گرفتم... پرسیدم: به نظرت آنچه نمیگذارد آدم بالا برود بیشتر کمبود مهارت است، یا ترس؟
پاسخ واضح بود: ترس!
اگر ترس نباشد، تازه ظرفیت یاد گرفتن مهارت پیدا میشود...

چقدر کوه‌مانند در زندگی داریم!
گفتم: کوه، وجودی است که تکبر آدم را می ریزاند... یک مخلوق ساده و ساکت به ظاهر، که انسان عجزش را در مقابلش می بیند.
یک روش بیانی امیرالمومنین در خطبه هایشان این بوده که اول از مخلوقی چنان ریز و تفصیلی و دقیق توصیف میکرده اند، بعد میگفتند وقتی مخلوقی اینطور است و تو به کنه خلقتش نمیتوانی پی ببری، چطور میخواهی خالق را وصف کنی؟! آدم از عجزش در مقابل آیات هستی، تازه توحیدش شکوفا میشود.
کوه همان موجودی است که در سوره اسراء برای اینکه سبک زندگی متکبرانه را از تو بگیرد، اینطور خطاب قرارت میدهد:
وَ لا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولا (اسراء37)

Top of Form

Bottom of Form

 

شریعتمداری
۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ابوتراب!

این همه لشکری که آمده،

همه یتیمان تواند...

اما نه به طلب لقمه‌ای نان و خرما!

بلکه به طلب دستی از کرامتت بر طفل عقلشان تا بالغ و شکوفا شوند،

شکوفا شوند تا امت شوند،

امت شوند تا طلب امام کنند...

امام را طلب کنند، تا او اجابت کند،

اجابت کند تا عالم آینه جلوه او باشد...

 

تو بودی که شبمان را نورانی کردی...

تو بودی که ما "باش" شدیم...

تا تو باشی، بودن ما هم دلیلی دارد...

و اگر ما نباشیم، بودن تو باز هم دلیل دارد...

 

ای مومن کامل همه آیات!

ای پنهان پیدای در آیه آیه قرآن...

ای طارق ِ سماء....

راه بنما!

که به راههای آسمان آگاه تر از راههای زمینی...

کِی زمین باور میکند تو را در نجف دربرگرفته است؟!

اگر آن جسم، تویی، پس این همه حیات عالم از چیست؟!

و اگر هرجا حیاتی جاری است چون مزین به ذکر "یا علی" است، پس آن قبر در نجف از آن کیست؟!

ای ستاره بر زمین افتاده...

راه بنما!

 

یا علی مدد


شریعتمداری
۲۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


صبح چهارشنبه هنوز مثل دیشب حالم بهم ریخته بود... یاد مامان افتادم، زنگ زدم خانه مادرجون... مامان گفت بنشین سوره یس و صافات بخوان، دیشب حالشان چندبار بد شده و الان دیگر لحظات آخر است... گفتم باشه، نگران نباش، شاید خدا خواست و برگشتند، به من خبر بده... سوره صافات که تمام شد مامان زنگ زد و خبر را داد...

مامان میگفت: من تابحال ندیدم کسی به این راحتی جان بدهد. نیم ساعت قبل رفتن گفت بلندم کنید، نشاندیم اش... همه فرزندان دورش بوده اند و او همه را می شناخته... بعد گفته بخوابانیدم، حال ندارم... مامان میگفت: مادرجون نه دست و پا زد، نه فکر میکردی دارد جان میدهد... اول کمی نفسش تند شده بود، مامان برایش شهادتین میخوانده و تربت و زمزم به او میداده، او هم تکرار میکرده، بعد یکباره نفسش ایستاد... انقدر راحت که دایی ام باور نمیکرد و میگفت بی بی خوابیده، اذیتش نکنید، بذارید بخوابد...

سر قبر که ایستاده بودیم، روی اش را که باز کردند، انگار خیلی راحت خوابیده بود. بابا و دایی داخل قبر بودند برای تلقین، بابا میگفت عمه جان رنگش مثل همیشه سرخ و سفید بود... انگار زنده بود و خوابیده بود.

عصر پنجشنبه بعد از مراسم ختم، همه خانه دایی جمع بودیم... این موقع سال و گرمای خرماپزان، موقعی نیست که آدم بخواهد برود جهرم! ولی همه جمع شده بودند، همه فرزندان و نوه ها... انگار مادری سفره اش را پهن کرده بود و همه بچه هایش را با رحمت فراخوانده بود... غم داشتند ولی حال همه خوب بود انقدر که حتی چند خاطره بامزه از مادرجون تعریف شد و همه خندیدند... همه راضی شده بودند به تقدیر خدا، به رفتن مادرشان...


وقتی برگشتیم خانه مادرجون، دلم آرام بود... همه اش حس میکردم او که هنوز زنده است و در اتاق بغلی نشسته یا خوابیده یا نماز میخواند یا...

حتی سر دفن و قبر هم نگرانشان نبودم... اما یاد خودم بودم و یاد مرگی که خواهم داشت...


الفاتحه مع الصلوات...

الحمدلله رب العالمین...

 

شریعتمداری
۱۲ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شبکه مستند داشت مستندی از یک آقای کارآفرین در استانی کردنشین(شاید خود کردستان) نشان میداد که وسطش رسیدم. مرد جوان و در عین حال پخته ای بود. با آرامش و تواضع، از روش های آموزش کار در کارگاه فنی-حرفه ای اش میگفت و روشهای تربیتی که داشت. یک معلم واقعی...

کتاب زبان شناسی دم دستش بود. گفت من کتابهایم را تعمدا روی دستگاههای کارگاه جا میگذارم تا شاگردان ببینند و کنجکاو شوند و دست بگیرند. ما اینجا کتابخانه داریم اما مطالعه کردن، یک کار اجباری نیست.

درباره علاقه اش به ادبیات و زبان شناسی فکر میکنید چه دلیلی آورد؟

گفت: خداوند در سوره مبارکه روم میفرمایید(با ذکر شماره آیه): وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْعالِمینَ... این آیه یعنی خداوند، توجه به تفاوت در زبانهای انسان را در رتبه توجه به خلق آسمانها و زمین قرار داده است.

داشت از یکی از آیات مهم هستی پرده برمیداشت...

گفت: برای من هر واژه، یک مخلوق است که اگر از بین برود یا فهمیده نشود، به معنای ذبح یک مخلوق است، نه حتی نادیده گرفتن آن.

 

او یک متدبر عالم بود، که از موضوعات قرآن به نیازهایش رسیده بود و از نیازهایش به موضوعات...

به راستی که ان فی ذلک لایات للعالمین...


شریعتمداری
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

اول.

این روزها، صبح ها که پرده اتاق را میکشم یا بهتر از آن، از خانه بیرون می آیم، همه اش احساس میکنم چه اوقات جدیدی! من چند وقت است صبح ندیده ام؟! قبلا این شکلی نبود...

نمیدانم به خاطر تغییر فصل و پرتلالو شدن آفتاب است؟ به خاطر سبزی شدید درختان؟ وفور ابرها؟ نم نم بارانهای هر از گاهی و دم صبحی؟ خنکی هوا؟(چقدر رحمت!) یا چه؟!

یا در من تغییر "فصل" اتفاق افتاده است...


امروز فلق می‌دیدم...

 

دوم.

پیامک زدم: خوش به حالت...

جواب داد: چرا؟

گفتم: داری میری زیارت... (در راه فرودگاه بود به سمت شرقی‌ترین خورشیدها)

گفت: برای فردا قیمتها مناسبه، بیا...

یه سرچ زدم... لیست را بالا و پایین کردم، پیامک برداشت وجه که آمد، دوباره بهش پیامک دادم: گرفتم... فردا شب میام و پس فردا شب برمیگردم...

همین!

وقتی میگویم زیارتی، زیارت است که از قبل تدبیر و برنامه من نباشد، منظورم اینطوری است!

کاش یک بار همینطوری هم اربعین میشد... حج تمتع میشد... همینطوری بی برنامه قبلی از من، و با برنامه قبلی از حضرات!


یادم است یک بار دیگر هم چندسال پیش، یک پیامک آمد از رفیقی فقط در همین حد: "بیا..." و شد آنچه امر کرده بود... خیلی شیرین بود...

 

سوم.

گفت: روز معلم مبارک... البته سوره علق میگوید اولین و در واقع تنها معلم انسان، خداست... و بقیه همه رتبه ای از وساطت علم آموزی خدا را جلوه میدهند...

سوره را خوب دیده بود و شنیده بود...

 

نیمه شعبان 97


شریعتمداری
۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

إِلَهِی وَ قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی شِرَّهِ السَّهْوِ عَنْکَ وَ أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَهِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ



گفت: سوره عصر و فجر در نمازهایت بخوان...



شریعتمداری
۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

شیطان اگر تنها گیرتان بیاورد، می خوردتان...

انسان تنها، انسان بدون جمع، طعمه شیطان است...

اگر در جمعی بودی و باز احساس تنهایی کردی، بدان آنجا "جمع" نیست و نماد "تشتت" و "کثرت بدون وحدت" است! و حتما لانه شیطان است...

چون در جمع مومنین، آنها همدیگر را با گوشت و پوستشان حفظ میکنند...

اولین و مهمترین جمع و سازنده و پیونددهنده به باقی جمعهای خوب عالم برای هر انسانی، جمع او با امام اش است...

این جمع که ساخته شود، توفیق حضور در جمعهای خوب عالم و ماموریت یافتن در آنها نیز به فرد داده میشود...


شریعتمداری
۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

پارسال صبح تاسوعا خواب دیدم در تاریکی شب روی پشت بامی هستم، بهم گفتند بپر تا به حرم برسی... گفتم اگر بپرم، می افتم و می میرم... گفتند بپر... رفتم بالای لبه پشت بام و پریدم، روز شد و حرم و...

معنای تمثیلی خواب برایم واضح بود.

همین سفر هفته پیش مشهد، رستوران طبقه آخر بود، بعد ناهار رفتیم توی بالکن، نگو پشت بام است با آسمان ابریِ زیبایش... از آنجا، شمس الشموس علیه السلام در چشممان می‌تابید... رفتم بالای سکوی کناره پشت بام بهتر ببینم، همه چیز یادم آمد... چقدر شبیه بود...

 


شریعتمداری
۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

«طرف» و زنش ردیف اول جشنواره فجر نشسته اند و دوربین رویشان زوم میکند.

رشیدپور خانواده شهید مدافع حرم را به صحنه جشنواره فیلم فجر دعوت میکند.

مادر و پدر شهید، عکس شهید را در دست گرفته و مظلومانه و سر به زیر از جلوی ردیف اول رد می شوند.

ردیف اولی ها اکثرا همگام با والدین شهید از جای خود برمیخیزند.

طرف و زنش از جایشان جم نمیخورند! اگر فکر کنی حتی نیم خیز!

والدین شهید به ته صف می رسند، حاتمی کیا پدر شهید را در بغل میگیرد. حالا دیگر همه ردیف اولی ها و ردیفهای بالاتر به احترام ایستاده اند، به جز طرف و زنش که از صندلی کنده نمیشوند! 

یکهو انگار از دور به طرف و زنش علامت بدهند که "بابا! دوربین داره میگیردتون ها!" و کنده میشوند از صندلی...

وقتی هم دست زدن ها تمام میشود و والدین شهید به روی صحنه می رسند، اولین نفر زن طرف و بعد خودش می نشینند...

 

(ویرایش شد)


شریعتمداری
۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


هر انسانی به میزان صدق خود، صدق و کذب هر چیز و هر کس دیگری را می تواند تشخیص دهد.

صدق مقام تطبیق هر آنچه در درون است با حق است.

 

قالَ اللَّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ * لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فیهِنَّ وَ هُوَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ (سوره مائده، دو آیه آخر).

 

شریعتمداری
۳۰ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


آن که در غم‌هایش غرق شده است، هیچ گاه "ابرار" نمی‌شود.

آن که درگیر خودش است، هیچ گاه علم به وجودش وارد نمی‌شود.

ابرار جهت گره گشایی اجتماعی، حتما دارای علم متناسبی هستند. 

 

دست از سر خودمان برداریم... وگرنه عمر تمام می‌شود و همینی می‌مانیم که هستیم.



شریعتمداری
۲۶ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز در سال‌روز نهم دی‌ماه، ساعت 3:30-4 بود که از مدرسه قرآن با رفیق درآمدیم و به سمت مترو حرکت کردیم. قبلش کسی بهم گفته بود که آدمها دارند در میدان انقلاب، تجمع میکنند و شعار میدهند. جدی نگرفتم.

به کوچه پشتی سینما بهمن رسیدیم، ته کوچه غلغله بود. یکهو آدمها دویدند سمت ما! اول نفهمیدیم چه شده. بعد فهمیدیم پلیس در خیابان است و آدمها شعار میدهند و فرار میکنند توی کوچه! از کوچه درآمدیم و رفتیم آن طرف خیابان کارگر. تصمیم گرفتیم از خیابان فرصت برویم به سمت متروی توحید. متروی انقلاب عملا غیرقابل دسترسی بود. در میدان شروع کردند به شعار دادن و آدمها دوباره به سمت ما دویدند، یک لحظه رو به آدمها ایستادم. میخواستم بگویم: "ترسوها نمیتوانند انقلاب کنند! اگر راست میگویید بایستید و خون بدهید!"

نگفتم! آنقدر همه چیز احمقانه بود که حتی حوصله همین هم نبود!

احمق کسی است که نفعش را تشخیص ندهد (قال معصوم علیه‌السلام).

احمق، نفعش را در هر چه شر باشد، می بیند...

احمق کسی است که چون فاسق برای او خبری بیاورد، خبر را پایین و بالا نمیکند... (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمین، حجرات، 6)

#مرگ_بر_ضد_ولایت_فقیه

شریعتمداری
۰۹ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

در روند کلاس پیش تهلیل آنچه به عنوان تمرین و تکلیف داده می‌شد به نظر موضوعاتی ضروری و هم بدیهی می‌آمد. مسئله مقصدیابی در زندگی، مسئله عمل به قرآن به نحو برنامه‌ریزی در زندگی و غیره، مسائل مهم و برای یک فرد جوان ضروری است.

آنچه پس زمینه این کلاس است، ظاهرا این است که قرار است انسانی با ذهن منظم، قرآن‌فهم، آرمان‌طلب و عملگرا ساخته شود. نه اینکه تصور کنیم چنین فردی هستیم! بلکه «ساخته» شود...

به نظرم اگر آدم تشخیص بدهد که دارد چنین فردی می‌شود یا نه، تمرینات برایش فهمیدنی و شدنی‌تر شده و از بار ابهاماتش کاسته می‌شود.

برای اینکه چنین انسانی شویم، احتیاج به بسترهای عمل جدی داریم...

اگر قبلا جامعه خود به طور ناچار دارای چنین بسترهای جدی‌ای بود –مثلا جنگ-، الان چنین نیست...

میشود «جدیت» را از همه زندگی فعلی در جامعه تهرانی حذف کرد، و خوب زندگی کرد!

می‌شود اینطور، به اصطلاح خوب زندگی کرد و راضی بود!

می‌شود راضی بود و فکر کرد خدا هم از او راضی است!

می‌شود همه چیز را به نحوی که دلت می‌خواهد ببینی!

اما رویکرد تیزبینانه‌ی جدیت در زندگی، طومار رضایت از خود و توهم رضایت خدا از توقف در وضع کنونی را در هم می‌پیچد...


در وصف نوجوانی آیت‌الله خامنه‌ای می‌گویند 14 ساله که بوده‌ عمامه سر می‌گذاشته و خیلی جدی درس‌ها را می‌خوانده است. یکی از هم‌حجره‌ای‌ها به او گفته: آسیدعلی! چقدر جدی گرفتی! آخرش قرار است همه‌مان روضه‌خوان و امام جماعت شویم! ایشان گفته‌اند ولی من می‌خواهم رهبر جامعه شوم...



شریعتمداری
۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر