کوثر

سرگشتگی در قاموس ماست؛‌ چون عاشقانی هستیم از دیار سلمان(ره)

کوثر

سرگشتگی در قاموس ماست؛‌ چون عاشقانی هستیم از دیار سلمان(ره)

بسم الله مجریها و مرسیها
یا بنی! ارکب معنا...

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

۱۹۹ مطلب توسط «شریعتمداری» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ابوتراب!

این همه لشکری که آمده،

همه یتیمان تواند...

اما نه به طلب لقمه‌ای نان و خرما!

بلکه به طلب دستی از کرامتت بر طفل عقلشان تا بالغ و شکوفا شوند،

شکوفا شوند تا امت شوند،

امت شوند تا طلب امام کنند...

امام را طلب کنند، تا او اجابت کند،

اجابت کند تا عالم آینه جلوه او باشد...

 

تو بودی که شبمان را نورانی کردی...

تو بودی که ما "باش" شدیم...

تا تو باشی، بودن ما هم دلیلی دارد...

و اگر ما نباشیم، بودن تو باز هم دلیل دارد...

 

ای مومن کامل همه آیات!

ای پنهان پیدای در آیه آیه قرآن...

ای طارق ِ سماء....

راه بنما!

که به راههای آسمان آگاه تر از راههای زمینی...

کِی زمین باور میکند تو را در نجف دربرگرفته است؟!

اگر آن جسم، تویی، پس این همه حیات عالم از چیست؟!

و اگر هرجا حیاتی جاری است چون مزین به ذکر "یا علی" است، پس آن قبر در نجف از آن کیست؟!

ای ستاره بر زمین افتاده...

راه بنما!

 

یا علی مدد


شریعتمداری
۲۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


صبح چهارشنبه هنوز مثل دیشب حالم بهم ریخته بود... یاد مامان افتادم، زنگ زدم خانه مادرجون... مامان گفت بنشین سوره یس و صافات بخوان، دیشب حالشان چندبار بد شده و الان دیگر لحظات آخر است... گفتم باشه، نگران نباش، شاید خدا خواست و برگشتند، به من خبر بده... سوره صافات که تمام شد مامان زنگ زد و خبر را داد...

مامان میگفت: من تابحال ندیدم کسی به این راحتی جان بدهد. نیم ساعت قبل رفتن گفت بلندم کنید، نشاندیم اش... همه فرزندان دورش بوده اند و او همه را می شناخته... بعد گفته بخوابانیدم، حال ندارم... مامان میگفت: مادرجون نه دست و پا زد، نه فکر میکردی دارد جان میدهد... اول کمی نفسش تند شده بود، مامان برایش شهادتین میخوانده و تربت و زمزم به او میداده، او هم تکرار میکرده، بعد یکباره نفسش ایستاد... انقدر راحت که دایی ام باور نمیکرد و میگفت بی بی خوابیده، اذیتش نکنید، بذارید بخوابد...

سر قبر که ایستاده بودیم، روی اش را که باز کردند، انگار خیلی راحت خوابیده بود. بابا و دایی داخل قبر بودند برای تلقین، بابا میگفت عمه جان رنگش مثل همیشه سرخ و سفید بود... انگار زنده بود و خوابیده بود.

عصر پنجشنبه بعد از مراسم ختم، همه خانه دایی جمع بودیم... این موقع سال و گرمای خرماپزان، موقعی نیست که آدم بخواهد برود جهرم! ولی همه جمع شده بودند، همه فرزندان و نوه ها... انگار مادری سفره اش را پهن کرده بود و همه بچه هایش را با رحمت فراخوانده بود... غم داشتند ولی حال همه خوب بود انقدر که حتی چند خاطره بامزه از مادرجون تعریف شد و همه خندیدند... همه راضی شده بودند به تقدیر خدا، به رفتن مادرشان...


وقتی برگشتیم خانه مادرجون، دلم آرام بود... همه اش حس میکردم او که هنوز زنده است و در اتاق بغلی نشسته یا خوابیده یا نماز میخواند یا...

حتی سر دفن و قبر هم نگرانشان نبودم... اما یاد خودم بودم و یاد مرگی که خواهم داشت...


الفاتحه مع الصلوات...

الحمدلله رب العالمین...

 

شریعتمداری
۱۲ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شبکه مستند داشت مستندی از یک آقای کارآفرین در استانی کردنشین(شاید خود کردستان) نشان میداد که وسطش رسیدم. مرد جوان و در عین حال پخته ای بود. با آرامش و تواضع، از روش های آموزش کار در کارگاه فنی-حرفه ای اش میگفت و روشهای تربیتی که داشت. یک معلم واقعی...

کتاب زبان شناسی دم دستش بود. گفت من کتابهایم را تعمدا روی دستگاههای کارگاه جا میگذارم تا شاگردان ببینند و کنجکاو شوند و دست بگیرند. ما اینجا کتابخانه داریم اما مطالعه کردن، یک کار اجباری نیست.

درباره علاقه اش به ادبیات و زبان شناسی فکر میکنید چه دلیلی آورد؟

گفت: خداوند در سوره مبارکه روم میفرمایید(با ذکر شماره آیه): وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْعالِمینَ... این آیه یعنی خداوند، توجه به تفاوت در زبانهای انسان را در رتبه توجه به خلق آسمانها و زمین قرار داده است.

داشت از یکی از آیات مهم هستی پرده برمیداشت...

گفت: برای من هر واژه، یک مخلوق است که اگر از بین برود یا فهمیده نشود، به معنای ذبح یک مخلوق است، نه حتی نادیده گرفتن آن.

 

او یک متدبر عالم بود، که از موضوعات قرآن به نیازهایش رسیده بود و از نیازهایش به موضوعات...

به راستی که ان فی ذلک لایات للعالمین...


شریعتمداری
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

اول.

این روزها، صبح ها که پرده اتاق را میکشم یا بهتر از آن، از خانه بیرون می آیم، همه اش احساس میکنم چه اوقات جدیدی! من چند وقت است صبح ندیده ام؟! قبلا این شکلی نبود...

نمیدانم به خاطر تغییر فصل و پرتلالو شدن آفتاب است؟ به خاطر سبزی شدید درختان؟ وفور ابرها؟ نم نم بارانهای هر از گاهی و دم صبحی؟ خنکی هوا؟(چقدر رحمت!) یا چه؟!

یا در من تغییر "فصل" اتفاق افتاده است...


امروز فلق می‌دیدم...

 

دوم.

پیامک زدم: خوش به حالت...

جواب داد: چرا؟

گفتم: داری میری زیارت... (در راه فرودگاه بود به سمت شرقی‌ترین خورشیدها)

گفت: برای فردا قیمتها مناسبه، بیا...

یه سرچ زدم... لیست را بالا و پایین کردم، پیامک برداشت وجه که آمد، دوباره بهش پیامک دادم: گرفتم... فردا شب میام و پس فردا شب برمیگردم...

همین!

وقتی میگویم زیارتی، زیارت است که از قبل تدبیر و برنامه من نباشد، منظورم اینطوری است!

کاش یک بار همینطوری هم اربعین میشد... حج تمتع میشد... همینطوری بی برنامه قبلی از من، و با برنامه قبلی از حضرات!


یادم است یک بار دیگر هم چندسال پیش، یک پیامک آمد از رفیقی فقط در همین حد: "بیا..." و شد آنچه امر کرده بود... خیلی شیرین بود...

 

سوم.

گفت: روز معلم مبارک... البته سوره علق میگوید اولین و در واقع تنها معلم انسان، خداست... و بقیه همه رتبه ای از وساطت علم آموزی خدا را جلوه میدهند...

سوره را خوب دیده بود و شنیده بود...

 

نیمه شعبان 97


شریعتمداری
۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

إِلَهِی وَ قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی شِرَّهِ السَّهْوِ عَنْکَ وَ أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَهِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ



گفت: سوره عصر و فجر در نمازهایت بخوان...



شریعتمداری
۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

شیطان اگر تنها گیرتان بیاورد، می خوردتان...

انسان تنها، انسان بدون جمع، طعمه شیطان است...

اگر در جمعی بودی و باز احساس تنهایی کردی، بدان آنجا "جمع" نیست و نماد "تشتت" و "کثرت بدون وحدت" است! و حتما لانه شیطان است...

چون در جمع مومنین، آنها همدیگر را با گوشت و پوستشان حفظ میکنند...

اولین و مهمترین جمع و سازنده و پیونددهنده به باقی جمعهای خوب عالم برای هر انسانی، جمع او با امام اش است...

این جمع که ساخته شود، توفیق حضور در جمعهای خوب عالم و ماموریت یافتن در آنها نیز به فرد داده میشود...


شریعتمداری
۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

پارسال صبح تاسوعا خواب دیدم در تاریکی شب روی پشت بامی هستم، بهم گفتند بپر تا به حرم برسی... گفتم اگر بپرم، می افتم و می میرم... گفتند بپر... رفتم بالای لبه پشت بام و پریدم، روز شد و حرم و...

معنای تمثیلی خواب برایم واضح بود.

همین سفر هفته پیش مشهد، رستوران طبقه آخر بود، بعد ناهار رفتیم توی بالکن، نگو پشت بام است با آسمان ابریِ زیبایش... از آنجا، شمس الشموس علیه السلام در چشممان می‌تابید... رفتم بالای سکوی کناره پشت بام بهتر ببینم، همه چیز یادم آمد... چقدر شبیه بود...

 


شریعتمداری
۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

«طرف» و زنش ردیف اول جشنواره فجر نشسته اند و دوربین رویشان زوم میکند.

رشیدپور خانواده شهید مدافع حرم را به صحنه جشنواره فیلم فجر دعوت میکند.

مادر و پدر شهید، عکس شهید را در دست گرفته و مظلومانه و سر به زیر از جلوی ردیف اول رد می شوند.

ردیف اولی ها اکثرا همگام با والدین شهید از جای خود برمیخیزند.

طرف و زنش از جایشان جم نمیخورند! اگر فکر کنی حتی نیم خیز!

والدین شهید به ته صف می رسند، حاتمی کیا پدر شهید را در بغل میگیرد. حالا دیگر همه ردیف اولی ها و ردیفهای بالاتر به احترام ایستاده اند، به جز طرف و زنش که از صندلی کنده نمیشوند! 

یکهو انگار از دور به طرف و زنش علامت بدهند که "بابا! دوربین داره میگیردتون ها!" و کنده میشوند از صندلی...

وقتی هم دست زدن ها تمام میشود و والدین شهید به روی صحنه می رسند، اولین نفر زن طرف و بعد خودش می نشینند...

 

(ویرایش شد)


شریعتمداری
۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


هر انسانی به میزان صدق خود، صدق و کذب هر چیز و هر کس دیگری را می تواند تشخیص دهد.

صدق مقام تطبیق هر آنچه در درون است با حق است.

 

قالَ اللَّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ * لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فیهِنَّ وَ هُوَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ (سوره مائده، دو آیه آخر).

 

شریعتمداری
۳۰ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


آن که در غم‌هایش غرق شده است، هیچ گاه "ابرار" نمی‌شود.

آن که درگیر خودش است، هیچ گاه علم به وجودش وارد نمی‌شود.

ابرار جهت گره گشایی اجتماعی، حتما دارای علم متناسبی هستند. 

 

دست از سر خودمان برداریم... وگرنه عمر تمام می‌شود و همینی می‌مانیم که هستیم.



شریعتمداری
۲۶ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز در سال‌روز نهم دی‌ماه، ساعت 3:30-4 بود که از مدرسه قرآن با رفیق درآمدیم و به سمت مترو حرکت کردیم. قبلش کسی بهم گفته بود که آدمها دارند در میدان انقلاب، تجمع میکنند و شعار میدهند. جدی نگرفتم.

به کوچه پشتی سینما بهمن رسیدیم، ته کوچه غلغله بود. یکهو آدمها دویدند سمت ما! اول نفهمیدیم چه شده. بعد فهمیدیم پلیس در خیابان است و آدمها شعار میدهند و فرار میکنند توی کوچه! از کوچه درآمدیم و رفتیم آن طرف خیابان کارگر. تصمیم گرفتیم از خیابان فرصت برویم به سمت متروی توحید. متروی انقلاب عملا غیرقابل دسترسی بود. در میدان شروع کردند به شعار دادن و آدمها دوباره به سمت ما دویدند، یک لحظه رو به آدمها ایستادم. میخواستم بگویم: "ترسوها نمیتوانند انقلاب کنند! اگر راست میگویید بایستید و خون بدهید!"

نگفتم! آنقدر همه چیز احمقانه بود که حتی حوصله همین هم نبود!

احمق کسی است که نفعش را تشخیص ندهد (قال معصوم علیه‌السلام).

احمق، نفعش را در هر چه شر باشد، می بیند...

احمق کسی است که چون فاسق برای او خبری بیاورد، خبر را پایین و بالا نمیکند... (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمین، حجرات، 6)

#مرگ_بر_ضد_ولایت_فقیه

شریعتمداری
۰۹ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

در روند کلاس پیش تهلیل آنچه به عنوان تمرین و تکلیف داده می‌شد به نظر موضوعاتی ضروری و هم بدیهی می‌آمد. مسئله مقصدیابی در زندگی، مسئله عمل به قرآن به نحو برنامه‌ریزی در زندگی و غیره، مسائل مهم و برای یک فرد جوان ضروری است.

آنچه پس زمینه این کلاس است، ظاهرا این است که قرار است انسانی با ذهن منظم، قرآن‌فهم، آرمان‌طلب و عملگرا ساخته شود. نه اینکه تصور کنیم چنین فردی هستیم! بلکه «ساخته» شود...

به نظرم اگر آدم تشخیص بدهد که دارد چنین فردی می‌شود یا نه، تمرینات برایش فهمیدنی و شدنی‌تر شده و از بار ابهاماتش کاسته می‌شود.

برای اینکه چنین انسانی شویم، احتیاج به بسترهای عمل جدی داریم...

اگر قبلا جامعه خود به طور ناچار دارای چنین بسترهای جدی‌ای بود –مثلا جنگ-، الان چنین نیست...

میشود «جدیت» را از همه زندگی فعلی در جامعه تهرانی حذف کرد، و خوب زندگی کرد!

می‌شود اینطور، به اصطلاح خوب زندگی کرد و راضی بود!

می‌شود راضی بود و فکر کرد خدا هم از او راضی است!

می‌شود همه چیز را به نحوی که دلت می‌خواهد ببینی!

اما رویکرد تیزبینانه‌ی جدیت در زندگی، طومار رضایت از خود و توهم رضایت خدا از توقف در وضع کنونی را در هم می‌پیچد...


در وصف نوجوانی آیت‌الله خامنه‌ای می‌گویند 14 ساله که بوده‌ عمامه سر می‌گذاشته و خیلی جدی درس‌ها را می‌خوانده است. یکی از هم‌حجره‌ای‌ها به او گفته: آسیدعلی! چقدر جدی گرفتی! آخرش قرار است همه‌مان روضه‌خوان و امام جماعت شویم! ایشان گفته‌اند ولی من می‌خواهم رهبر جامعه شوم...



شریعتمداری
۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
بسم الله الرحمن الرحیم

از بعد اربعین، دنیا گویی روشن شده است...
شما هم همین روشنایی را می بینید؟


شریعتمداری
۲۷ آبان ۹۶ ، ۲۰:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

درباره مسئله تغییر که به نوعی مقصد برنامه ریزی محتوامحور هم هست... ما میتوانیم قصد کنیم که فلان تغییر را باید بکنیم، اما نمیتوانیم قصد کنیم که در چه بازه زمانی این اتفاق رخ میدهد. شروع هر تغییری با وضعیت مغرب است، نسبت به قبل تاریک است اما هنوز روشنایی کمی وجود دارد. 

تمثیلش شبیه این است که فرد طلب روشنایی میکند، اما اینکه موقعیت و اقلیم وضعیت عشای او زمستانه(بلند) باشد یا تابستانه(کوتاه)، خارج از اراده اوست. اما میتوان امیدوار بود که حتما بعد از شب، روز فرا می‌رسد.

اختیار کار ماست و اراده کار خداست؛ لاحول و لاقوه الا بالله...


#تغییر #برنامه‌ریزی_محتوامحور #مغرب #عشاء

شریعتمداری
۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۰:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از اینکه روز اربعین از حرم حضرت عبدالعظیم حسنیعلیهما‌السلام برگشتیم، گفت: دستت درد نکنه منو بردی اونجا...

گفتم: من نبردم، ما رو بردند...

گفت: همیشه دلم می‌خواست یک عموی بزرگوار و عاقل در تهران می‌داشتم... فکر می‌کردم کاش آسید مصطفی -عموی واقعی ایشان- تهران مانده بود و برنمی‌گشت...

گفتم: اگر هم می‌ماند، بهرحال الان چند سال است فوت کرده...

گفت: بعد دیدم فرزندان امام حسنعلیه‌السلام عموی ما می‌شوند... فاطمه! ایشان عموی ماست...

هیچی نگفتم...

 

شریعتمداری
۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۴:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دم می‌زنم به هوایت تا آخرین نفسم

بی‌تاب وصل تو هستم تا کربلا برسم

دل می‌برد ز همه عالم، موج پرچم تو

دریای عشق تو راه افتاد از محرم تو

با هر عمود، با هر قدم

در سینه‌ام شوق حرم

با هر عمود، با هر قدم

در سینه‌ام شوق حرم

 

دلتنگی دل عشاقت از فراق تو بود

گر پا نهاده‌ام اینجا از اشتیاق تو بود

روی زمین شده محشر تنها به خاطر تو

هفت آسمان نشود گرد پای زائر تو

دلتنگی من را ببین

از اربعین تا اربعین

 

به عشق تو بزند طنین هر تپشم

پیاده آمده‌ام، فزون شود عطشم

خروش ما همه در غمت خلاصه شده

همین زیارت تو، خودش حماسه شده

فریاد زنم:

لبیک یا حسین، لبیک یا حسین (4)

یا حسین

 

کو آنکه در طلب دیدار تو خسته شده

با نام نامی تو هر مرزی شکسته شده

شکر خدا در این ره‌ام

من پای تو سر می‌دهم

 

منم فدایی تو، همین بود هدفم

به راه کرب و بلا، همیشه جان به کفم

جهان نظاره کند که ما سپاه که‌ایم

وفا به رغم همه، میان معرکه‌ایم

فریاد زنم:

لبیک یا حسین، لبیک یا حسین (4)

یا حسین


دانلود هماهنگ

 

شریعتمداری
۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

توی هفته‌های اخیر چندباری پیش آمده همینطوری که دارم توی خیابان راه میروم، یا روی صندلی مترو نشسته‌ام، صفحه چشمانم بلوری و شطرنجی شده...

اولین بار که اینطوری شد، فکر کردم خوب نیست! دیگران می‌بینند... بعد فهمیدم کلا کسی، کسی را نمی‌بیند...

به خودم گفتم:

توی دنیایی که شب است و خیلی‌ها غم‌های واقعی دارند، بد نیست اگر تو هم بعضی وقت‌ها اینطوری می‌شوی... گیرم معلوم نباشد چرا!

وقتی آن ور خط پرسیدند جوانی‌ات را چگونه گذراندی؟ این هم بین همه جواب‌ها، جزو جواب‌هایت خواهد بود... جواب بدی نیست...


شریعتمداری
۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۳:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

نمازم که تمام شد، نگاهم به کتابخانه روبرویم افتاد. «سلمان فارسی» آن وسط نشسته بود و او هم مرا نگاه میکرد...

با خودم فکر می‌کنم چقد ارتباطم با آدم‌های موجود در تاریخ کم است...

«سلمان فارسی» را باز میکنم، روایتی در آن نوشته امام صادق(ع) به کسی فرمودند نگو سلمان فارسی! بگو سلمان محمدی!

روایت دیگری نوشته امیرالمومنین(ع) جایی باری از او میپرسند داستان مسلمانی‌ات را برای ما نمی‌گویی؟ میگوید فدایت شوم اگر غیر شما کسی پرسیده بود نمیگفتم ولی چون شما امر میکنید، باید اجابت کرد و قصه اش را تعریف می‌کند...

از راهبی شنیده بوده که شهادت بر وحدانیت خدا و نبوت عیسی(ع) و محمد(ص) موعود میداده است، دلش لرزیده، دنبال محمد(ص) گشته، پدر و مادر در چاه زندانی‌اش کردند، بعد از مدتها گرفتاری از خدا طلب فرج میکند، نجاتش میدهند، دو سال، دو سال در این شهر و آن شهر، در این دیر و آن صومعه به شاگردی و خدمت راهبان بوده تا رد و نشانی بیابد، اسیرش میکنند، مدینه میبرندش و... تا به حضرت رسول(ص) میرسد...

باید خودتان بخوانید... اینطوری نمیشود گفت!

اصلا قصدم این نبود که داستان سلمان محمدی را بگویم...

از داستان او یاد وضعیت خودمان افتادم... خب ما چنین پیچیدگی و سختی و هجرتی را نداشتیم ظاهرا...

ولی دلم میخواست همه این سرگردانی‌ها، جستجوها، خوف و رجاها را میگذاشتند برایمان به پای «سلمان شدن»... اگر اینطوری باشد، ارزشش را دارد...

در روایت نوشته بود سلمان در مقام نقیب رسول(ص) بود...

 

شریعتمداری
۰۴ آبان ۹۶ ، ۲۰:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم


🍀محمدسجاد بعد از یک دعوای حسابی و خونین با یاسمین زهرا، کلاس که تمام شده بود، پرید بغل آقای اخوت...


آقای اخوت: داشتی دعوا می کردی که...

محمدسجاد: برای اینکه «تو» حرف نزدی...

آقای اخوت: من که داشتم اینجا همه‌اش حرف می زدم!

محمدسجاد -با صدای بلندتر از قبل-: برای اینکه «تو» با «من» حرف نزدی...


لبخند معنادار استاد...



🍀این نمونه، حقیقت نیاز همه انسانهاست که در کودکی بی‌پیرایه نمود می‌کند.

اینکه کسی باید با من حرف بزند تا طغیان نکنم!

اینکه کسی را باید شاهد و مراقب خود بدانم، تا گفتار و رفتار و زندگیم را با او و نگاههایش معیار کنم.

کلام و هم‌کلامی با یک وجود دیگر نیاز انسان است.

انسان، انس می‌ورزد و انس خود را با هم‌کلامی بروز می‌دهد. یا به واسطه کلام است که اساسا انس می‌یابد.

دعا، انس مومن با خداست...

دعا وقتی از زبان دیگری گفته شده، انس مومن با خدا «به واسطه» آن زبان دیگر است...

و از این جهت، ما نیازمند به هر دوی این انس هستیم...


انسانی که انس نورزد، اهل نمیشود، اهلی نمیشود...

انسانی که دعا ندارد یا نیاز به دعا را نداند، از اهلیت می‌افتد...


خدایا ما را در بیت ِ اهل بیت(ع) قرار ده تا اهلیت انسان بودن پیدا کنیم که تو اهل تقوا و اهل مغفرتی...

رَبِّ اغْفِرْ لی‏ وَ لِوالِدَیَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ لا تَزِدِ الظَّالِمینَ إِلاَّ تَبارا

(دعای حضرت نوح علیه‌السلام، سوره مبارکه نوح، آیه 28)



شریعتمداری
۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


صندلی کناری‌ام خالی شد و آمد نشست. هندزفری داخل گوشم بود و طبق معمول داستان گوش می‌دادم که زد روی پاهایم و صدایم کرد. 


پرسید این گل‌ها قشنگن؟ من هم سرم را به علامت بله تکان دادم و گفتم خیلی قشنگن!


همچنان دستش روی زانوی چپم بود. گفت:


از وقتی پسرم رفته، کار هر روزم شده. امروز دیگه پول نداشتم. از وسط میدون کندم و دارم براش می‌برم. راستی تو زن داری؟


گفتم: نه... هنوز ندارم.

گفت: پس یکی رو خیلی دلت میخواد که میگی هنوز زن نداری.


گفتم: نمی‌دونم. فکر نکنم بخواد زن من بشه.

گفت:می‌دونی من اصولا توو مترو نمی‌شینم. اومدم کنارت نشستم، فقط یه دلیل داشت... راستی اسمت چیه؟


گفتم: محمّدامین


گفت: دیدی اشتباه نکردم. تو هم اسم پسر منی. تنها بچه‌م. فقط یه پسر دارم. یعنی داشتم. خیلی هم شبیهشی. اونم سرش رو می‌تراشید و ریش بلند میذاشت. عینکش هم گرد بود مثل تو... 


همچین مدل کلاه‌هایی رو سرش می‌کرد اما صداش اندازه تو قشنگ نبود. ‌


سه ماه پیش اومد گفت میخوام برم جبهه! گفتم جبهه؟ مگه هنوز جنگه؟! گفت میخوام #مدافع_حرم بشم! برم #سوریه. گفتم جوونه! دنبال ماجراست و تجربه. گفتم اگه مادرت رضا داد، برو.


 با هزار بدبختی و التماس، رضایت مادرش رو گرفت. یه ماه از رفتنش گذشت که زنگ زدن و آدم فرستادن که بیاین شناسایی. یه تن بود اما سر نداشت.


 از روی خال بازوش شناختیم. گفتن: #داعش سر بریده و گفتن صد هزار دلار بدین تا سر رو هم بفرستیم.


بغض داشت اما نمی‌ترکید.


 گفت: روزی که خواستیم دفنش کنیم، بغلش کردم اما سر نداشت بچه. هی خواستم گریه کنم اما نمی‌شد. هی با خودم می‌گفتم خاک بر سرت اکبر که برای این بچه، پدری نکردی. ای بمیری اکبر! 


بغلش کردم اما بدن بی‌سر رو بغل کردن خیلی سخته. نمی‌تونی دست بکشی روی سرش. چشم‌هاش رو ماچ کنی. امینم پر پر شد، محمدامین جان! 


حالا از اون روز برای زنم گل می‌خرم. ولی گل که براش پسر نمیشه... من خیلی خسته‌م و خوابم میاد. کدوم ایستگاه پیاده میشی؟


لال شده بودم. گفتم: شما کدوم ایستگاه پیاده میشی؟


گفت: من خزانه.


گفتم: منم خزانه پیاده میشم.


گفت: میشه تا اونجا سرم رو بذارم روی شونه‌ت و بخوابم؟


خزانه، دوازده ایستگاه بعد از ایستگاهی بود که من می‌خواستم پیاده شوم. سرش را بوسیدم و با دست راستم، سرش را گذاشتم روی شانه چپم. 


با دست چپم، انگشت‌هایم را حلقه کردم میان انگشتان دست راستش و هر که اطرافمان بود را با دست راستم حالیشان کردم که هیس! ساکت! خوابیده پیرمرد بیچاره...


تا خود خزانه خوابید. وقتی رسیدیم، با هم تا بیرون ایستگاه آمدیم. بغلم کرد و بدون خداحافظی رفت تا شاید روزی دوباره من را ببیند. 


ایستادم و تا جایی که چشم‌هایم کار می‌کرد، رفتنش را دیدم. سیگارم را روشن کردم و با خودم می‌گفتم من شبیه بدن بی‌سری هستم برای پدری که تا ابد دلتنگ تک فرزندش، پسرش است.


#محمدامین_چیت_گران

@maktubat

شریعتمداری
۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر